“، اهل هندوستان و دارای تابعیت ایرانی می باشد. وی هم اکنون جانباز 50درصدی است و با خانواده خود در شهرستان رفسنجان زندگی می کند.

در اینجا صحبت های وی را با خبرنگار خانه خشتی می خوانیم:

خانه خشتی:علت آمدن شما به ایران و رفسنجان چه بود؟

در آن زمان در هند مهندسی تکنیکال(فنی) می خواندم.2سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به اتفاق چند تن از دوستان تصمیم گرفتیم تعطیلات دانشگاهی را به کشور آلمان برویم. در آنجا مریض شدم و بعلت نامساعد بودن آب و هوا آلمان را ترک کردم، دوستانم در آن کشور ماندند و من به هلند رفتم. چند روزی در هلند بودم، و چون حالم بهتر شده بود، به لبنان سفر کرد و22روز درآنجا ماندم. بعد از آن تصمیم گرفتم به هند بروم، اما پرواز به هند نداشتند و پیشنهاد دادند که به ترکیه بروم و از آن جا با پرواز به هند برگردم.
به ترکیه رفتم ولی آن قدر پول نداشتم که از آنجا بلیط بگیرم و به هند برگردم. به سفارت هند در ترکیه رفتم و از آن ها درخواست مقداری پول کردم تا به هند بروم اما آنها قبول نکردند. سه روز در ترکیه بودم. یادم آمد که یکی از دوستانمان در تهران تاجر است و تصمیم گرفتم به ایران بیایم.
خانه خشتی: در ایران به چه کاری مشغول بودید؟

در ایران به سراغ دوستم رفتم و مشکلی که برایم پیش آمده بود را به او گفتم و او نیز مرا با آقای بهشتی پسته کار رفسنجانی معرفی کرد و با ایشان برای کار به رفسنجان آمدم.
آقای بهشتی کارگاه پسته پوست کنی و بسته بندی داشت و قرار شد یک ماه نزد او کار کنم و سه هزار تومان دستمزد بگیرم و به هندوستان برگردم. من در کارگاه زندگی می کردم و چون فارسی بلد نبودم کمتر بیرون  می رفتم.

خانه خشتی: چگونه مسلمان شدید؟

یک روز به کتابخانه شهر رفتم تا شاید کتاب مناسبی پیدا کنم و از تنهایی بیرون بیایم. به کتابخانه رفتم و به کتابی برخورد کردم که به زبان انگلیسی نوشته شده بود و پیرامون زندگی پیامبر اسلام بود. آن را امانت گرفتم و با خودم بردم.کتاب را که مطالعه کردم، متوجه شدم آن چه پیش از آن در مورد اسلام شنیده بودم با آن چه که مطالعه کردم، زمین تا آسمان تفاوت دارد. ده روز روی مباحث موجود در کتاب فکر کردم. زندگی پیامبر اسلام برایم جاذبه های فراوانی داشت. نهایتاً تصمیم گرفتم مسلمان شوم. به اتفاق آقای بهشتی نزد شیخ عباس پورمحمدی(از روحانیون شهر) رفتم و با جاری کردن “ذکر اشهدان لااله الا الله، اشهدان محمد رسول الله”مسلمان شدم.

خانه خشتی: مسلمان شدن شما باعث از دست دادن خانواده و اقوامتان شد. آیا از اینکه مسلمان شدید رضایت دارید؟

پدرم به غیر از دین خودمان هندو، دین دیگری را قبول نداشت و مرا طرد کرد. اما من دین اسلام را کامل ترین دین میدانم و خوشحالم که هم اکنون یک مسلمانم و هیچوقت این حرف به دلم نیامده که چرا مسلمان شدم و به جبهه رفتم.

 خانه خشتی:چرا نام محمد حیدری را انتخاب کردید؟

همان شبی که مسلمان شدم حاج آقا انصاری مسئول وقت بنیاد شهید نام محمد را برایم انتخاب کردند. ما همسایه ای در هند داشتیم و من باتوجه به نام وی و لقب امام علی(ع) که حیدر است حیدری را انتخاب کردم.

 خانه خشتی: در چه سالی ازدواج کردید و ماحصل ازدواجتان چند فرزند بود؟

در سال 1357 و هم زمان با ورود امام خمینی به ایران و پیروزی انقلاب، الارغم  مخالفتهای بسیار با دختر برادر صاحب خانه ام ازدواج کردم.
البته به خاطر این که من شناسنامه ایرانی نداشتم، باید 5 سال در ایران می ماندم تا بتوانم اقامت دائم و تبعیت ایرانی بگیرم و به من شناسنامه بدهند. برای همین عقد ما موقت بود. بعدها آن را به عقد دائم تبدیل کردیم.

ماحصل ازدواج ما 6 فرزند که سه دختر و سه پسر می باشد.

 خانه خشتی: دلیل جبهه رفتن شما چه بود؟ 

وقتی جنگ شروع شد، من به جبهه نرفتم. اما یک شب امام خمینی (ره) را در خواب دیدم که خطاب به من گفت: تو چطور مسلمانی هستی که در جبهه حضور پیدا نمی کنی؟ فردای آن شب، رفتم و برای اعزام به جبهه ثبت نام کردم. و سال 61 همزمان با عملیات رمضان به جبهه رفتم.

خانه خشتی: نظر خود را در باب شخصیت امام خمینی(ره) بگوئید؟

زمانی که به ایران آمدم در مورد شخصیت امام مطالعه کرده بودم. قبل از اینکه شناختی درباره ایشان داشته باشم گاندی را بزرگترین شخص میدانستم که انقلاب کرد؛ اما زمانی که امام را دیدم نظرم تغییر کرد و امام خمینی (ره) بهترین شخص در سراسر دنیاست.

 خانه خشتی: زمانی که در جبهه بودید، چگونه با رزمندگان ارتباط برقرار می کردید؟

در جبهه یکی از بچه ها ساکن زاهدان  بود که زبان اردو میدانست و با کمک وی توانستم زبان فارسی را یاد بگیرم و فارسی صحبت کنم.

 خانه خشتی: عشق به ولایت را در میان رزمندگان اسلام چگونه دیدید؟ و رمز وحدت در جبهه ها چه بود؟

اگر ما ولایت را قبول نداشتیم به جبهه نمی رفتیم. و ما باید پیشوای رهبرمان باشیم. رمز وحدت در سخنرانی ها به خوبی دیده میشد و اینکه بچه ها پا به پای هم برای مقابله با دشمن می جنگیدند.

خانه خشتی: در جبهه با چه کسانی آشنا شدید؟

با سردار شهید حاج احمد امینی و سردار حاج قاسم سلیمانی آشنا شدم  و در گردان های مختلف از جمله 418 و412 حضور داشتم.

خانه خشتی:چه عوارض شیمیایی در زمان جنگ برای شما پیش آمد و هم اکنون از چه مشکلی رنج می برید؟

7 بار در جبهه زخمی شدم . بار اول ترکش به سرم خورده بود که در حین بیهوشی مرا به بیمارستان شیراز منتقل کردند. پای راستم در عملیات بدر قطع شد و پای چپم نیز ترکش خورد، ولی بعدها بر اثر ابتلا به دیابت آن را قطع کردند. کماکان در مسیر بیمارستان در رفت و آمد هستم و روزی 35 دانه قرص مصرف می کنم. کلیه هایم از کار افتادند، مدتی دیالیز می شدم تا اینکه پسرم یک کلیه به من داد و بهتر شدم.

خانه خشتی: پیشرفت های جمهوری اسلامی ایران را از زمان جنگ تا بحال چگونه می بینید؟

ایران از زمان جنگ تا بحال خیلی پیشرفت کرده، و در مقایسه با آن زمان زمین تا آسمان فرق دارد و ما رشد کشور را در همه زمینه ها شاهد هستیم.

 خانه خشتی: نظر شما درباره رهبری و شخصیت امام خامنه ای(مدظله العالی) چیست؟

امام خامنه ای همانند امام خمینی(ره) هر حرفی میزنند در آینده ای نزدیک برای ملت ما پیش می آید.

ما باید پیشوای رهبرمان باشیم و هر چه می گویند گوش دهیم.

 خانه خشتی:در کشور ما در سال88 عده ای قصد خیانت به آرمانهای این نظام از جمله ولایت فقیه را داشتند، نظر شما چیست؟ و حرکت مردمی 9دی را چگونه دیدید؟

آنها ثابت کردند که بدترین آدمها هستند و حق نداشتند در کشوری که این همه شهید دارد، دست به این اقدام بزنند. حرکت 9دی حرکتی خودجوش در مقابل آنانی بود که قصد توهین به این مملکت و نظام داشتند و باعث شد دشمنان وحدت را در میان مردم ما ببینند.

 خانه خشتی: در انتخابات هم شرکت می کنید؟

شناسنامه ایرانی ندارم و با کارت جانبازی در انتخابات شرکت می کنم. فرزندانم شناسنامه دارند اما هر چه پیگیر شدم به خودم شناسنامه ای ندادند.

 خانه خشتی: سخن پایانی؟

مردم ایران پیرو ولایت باشند و آرزو دارم خدا مرا به سه جا برساند مکه، کربلا و سوریه.