حدود ساعت 8 شب تلفن به صدا در آمد،

مرتضی بود،

از پاسگاه انار زنگ می زد،

مثل همیشه خوش و بشی کرد و صدای خنده هایی که هنوز از گوشم بیرون نمی رود …

ساعت از 9 گذشته بود که با صورت تیر خورده اش در بیمارستان رو به رو شدم …

باور کردنی نبود …

وقتی دو روز قبل برایش آیه الکرسی خواندم و پشت سرش آب ریختم و روانه اش کردم، فکر نمی کردم دیدارمان به قیامت برود …»

این گوشه ای از حرف های مادر مرتضی بود که اکنون حجله جوان 20 ساله اش را جلوی درب خانه گذاشته و چه سخت روزگار می گذراند وقتی از خاطراتش با او می گوید …

اشک پدر انگار خشک شده از بس که غم در سینه دارد …

دست های پینه بسته اش راز سر به مهری ست که با هر کدام دری باز می شود به گذشته تلخ و شیرین اش …

چقدر این برادر زاده و عمو به هم شباهت داشتند از حیث شهادت…

و چه بزرگوار است پدری که سال ها پیش رنج برادرش را و اکنون فرزندش را به دوش می کشد …

مینا اما قرار است همه لحظه هایش را با ذکر و یاد خدا پر کند،

از این رو که لحظه ای چشم از آیات الهی بر نمی دارد …

خواهر است دیگر … بی تاب برادر بزرگتر …

اما حال و هوای محمد فاضل سه ساله چیز دیگریست …

هنوز بازی های کودکانه اش خنده را بر روی لبان خانواده می نشاند تا غم شهادت برادر را کم کند …

بالاخره نماز اول وقت و سختی های ماه رمضان کار خودش را کرد،

دعای مادر و احترام پدر افتخار را برایت به ارمغان آورد…

مرتضی اکنون به آرزویت رسیده ای، همان آرزوی شهادتت را می گویم …

به خیال کسی هم نمی رسید …

با خود می گویم چقدر خوشبختی،

که همسایه تان از چهره نورانی ات در خواب می گوید و …

و دستی که بر سرِ خانواده ات کشیدی و به آسمان عروج یافتی …

جنازه ات را که تشییع می کردیم انگارحسین فهمیده ای دیگر از میان ما پر کشیده بود …

بچه های هیئت، محرم امسال را چگونه بگذرانند با نبود تو …؟!

و چقدر این یاد آوری تاریخ برایم گران تمام می شود …

دست تقدیر است دیگر …

روحت شاد استوار دوم مرتضی باوان فیروزه

منبع: همین و دیگر هیچ