پایگاه اطلاع رسانی خانه خشتی رفسنجان

لحظه دیدار یک نویسنده با مادر سه شهید/ زهرا خانم حلالم کن

شهید

حرف های زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی وقتی گفت: – ماشالله چه بچه های گلی، خدا برایت نگهشون داره. اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم.

به گزارش خبرنگارخانه خشتی به نقل ازخبرگزاری فارس، گاهی اوقات اتفاقات دم دستی، داغ چندین ساله ما را زنده می‌کند. مخصوصا دیدار با مادر سه شهید که با فرزندانش رفاقت و دوستی داشته باشی. این خاطره، دیداری است که حمید داودآبادی اتفاقی با آن برخورد کرده:

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت

عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

عید بود.

شاد بودم و شنگول. بچه هام لباس نویشان را پوشیده و منتظر بودند تا مادرشان بیاید و تشریف ببریم به دید و بازدید فامیل، آجیل و شیرینی خوری و دست آخر هم عیدی جانانه و بعد هم سر راه، در یک چلوکبابی لوکس و مشدی، دلی از عزا درآوریم.

عید بود دیگر.

ماه محرم نبود که لباس سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم!

اونم من که معاصی، توفیق سوگواری بر اهل بیت را ازم سلب کرده و به جایش مزه مثلا شیرین دنیا و دنیازدگی را در کامم نشانده.

حاج خانم دیر کرده بود.

با دوتا پسر گلم، می گفتم و می خندیدم. آنها هم مثل همیشه، با هم کلنجار می رفتند و پیشنهاد می دادند که اول به خانه کی برویم که عیدی توپول تری می دهد.

عمو یا عمه، خاله یا دایی!

به قول قدیمی ها:

فصل گل و صنوبره

عیدی ما یادت نره

توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود.

اصلا یادم نبود همین چندروز پیش، اسفندماه را پشت سر گذاشتیم.

چیه تعجب می کنید؟

فکر کردید من توقع دارم عید و بهار و شادی بعد بهمن بیاد؟

نخیر، خودم خوب بلدم و می دونم که با تمام شدن اسفند، سرما و سختی تمام می شوند و ایام گل و شادی، سنبل و هفت سین می رسد.

ولی این مال من و شماست.

برای بعضی ها چی؟

اسفند یادآور چیست؟

نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم.

داریم حال می کنیم دیگر!

برای یک بار هم که شده، بگذارید ما سینه سوختگان! عیش بی داغ و سوگ داشته باشیم!

داشتم می گفتم توی حال خودم بودم.

نه، اهل نوار و این چیزها نیستم.

مجاز مجاز بود.

مال خود رادیوی جمهوری اسلامی ایران بود که داشت پخش می شد.

حالا اگر شما بد برداشت می کنید، به من چه؟!

نیت باید پاک باشد.

به قول یکی از بچه ها:

“قلبت سیاه باشه، پیراهن مشکی می خوای چیکار”!

همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم، متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند.

اول فکر کردم مصطفی است که می خواهد مرا سر کار بگذارد، و یا سعید است که می خواهد مثلا من را بترساند!

ولی نه.

هر دویشان عقب نشسته و به کل کل با هم مشغول بودند.

نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد.

دوست نداشتم برگردم به چپ و ببینم کیست و چیست، ولی برگشتم.

بدنم یخ کرد.

سست شدم.

شل شدم.

وارفتم از آن چه می دیدم.

خدا نصیب نکند.

زهرا خانم بود.

مادر حمید، نادر و کیوان.

پیر و خسته، داشت از کنار ما رد می شد.

زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید – نوروز ۱۳۶۱

تق تق، آرام به شیشه می زد.

جلوی در را گرفت و نگذاشت از ماشین پیاده شوم، تا به زحمت نیفتم!

نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت.

مطمئنم دست خودش نبود.

وگرنه زهرا خانم، کسی نیست که شادی کسی را عزا کند.

مخصوصا او باوجودی که هربار مرا می بیند یاد خبر مرگ بچه هایش می افتد، قلبا مرا دوست دارد و حاضر نیست اذیتی بشوم.

– عیدت مبارک حمید آقا …

دیگه به ما سری نمی زنی.

سال نادر و حمید هم که رد شد ندیدیمت …

چند وقت دیگه هم سال کیوان می شه …

شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی – حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان

یا حضرت عباس …

چی می گفت این زن؟!

۲۲ اسفند ۱۳۶۲ نادر او، به همراه حسین نصرتی و علی مشایی، در خیبر جزیره مجنون جاودانه شدند و خبر او را من آوردم.

آن روز وقتی زیر تابوت نادر را گرفتم و آن را به راهروی خانه شان بردیم، زهرا خانم یقه ام را گرفت و در میان اشک و ناله فقط گفت:

“حمید … تو رفتی نادر منو بیاری … حالا جنازش رو آوردی …”

و من فقط سوختم و سوختم.

حمید هم دومین روز فروردین ۱۳۶۱ در فتح المبین به شهادت رسیده بود.

یعنی فردای امروز عید!

قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم.

وقتی تیر ۱۳۶۵ خبر شهادت کیوان را در مهران شنیدم، جرات نکردم به تهران بیایم، و چند وقتی خودم را جلوی زهرا خانم آفتابی نکردم.

اینها چیزی نیست.

این حرف زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی …

وقتی گفت:

– ماشالله چه بچه های گلی … خدا برات نگهشون داره …

اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم … الان مثل تو چند تا بچه گل داشتند … دختر و پسر …

کیوان و حمید داودآبادی – ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران

مردم. سوختم. زبانم بند آمد.

از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد، تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد.

حلالم کن زهرا خانم … حلالم کن …

به حق صاحب نام بزرگت، بانوی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) ، حلالم کن.

سخت محتاج دعای شما هستم تا عاقبت بخیر شوم، که اگر حلالم نکنید …

وای بر امروز دنیا و فردای آخرتم.

خروج از نسخه موبایل