پایگاه اطلاع رسانی خانه خشتی رفسنجان

آزیتا و بیتا



وبلاگ “هوشنگ نیوز” نوشت: همان طور که دارم چای افطار خودم را با قاشق به هم می زنم، کف شیری رنگ روی چای ماتم کرده است. راستش اصلا هوش و حواسم پیش آزیتا و بیتا دختران همسایه است. موقع افطار که می خواستم وارد خانه شوم، دو تایی جلوی درب حیاط منزلشان که چسبیده به خانه ما هست، ایستاده بودند. سفت و  سیر نگاهشان کردم، با این سن و سال اصلا خجالت نکشیدم.

آزیتا کمی قلمی و خوش ترکیب تر از بیتاست، موهای نرم و زردش از زیر روسری آبی رنگ کوتاهش تا نزدیک ابروهای به هم پیوسته اش پایین آمده بود. گوشواره نداشت.

بیتا استخوانی تر از آزیتا بود، زل زد توی چشمان بی حیای بیشرمم، من هم نگاهش کردم، تو دل برو بود، صورت معصوم و قشنگی دارد، من هم بیشتر نگاهش کردم، یک لحظه فالی مادرشان صدا زد “آزی، بیتا” آنها رفتند داخل خانه، ولی من با چشمانم که در قرارگاه خاک به خواست اراده مطلق حتما برای بی حیایی پر از خاک مذلتشان می کند دنبالشان کردم!؟؟. هوشنگ چقدر سگه!!! نه توهین به سگ میشه اصلا هوشنگ چقدر خره:

سگ به دریای هفتگانه مشوی چون شود تر، پلید تر باشد / خر عیسی گرش به مکه بری چون بیاید هنوز خر باشد.

بعد از این همه ادعا و مدعا هنوز با دهان روزه موقع اذان و افطار دختران همسایه را دید می زنم و به شیطان لعنت می فرستم غافل از این که بعضی وقت ها بعضی از آدم ها آن قدر خبیث و پلید می شوند که آخرش می شوند! شیاطین الانس.

لیوان چای را می برم جلوی دهانم که بنوشم، اما شر شر قطرات اشک ندامت و خیره سری داخل آن می ریزد. بدون مهابا مثل قمری جفت مرده گریه می کنم، دلم مچاله شده و قرار ندارد، همسرم و ابوالفضل پسرم هاج، واج می شوند، نمی توانم خودم را کنترل کنم.

آزیتا و بیتا هنوز جلوی چشمانم رژه می روند. کوچولوهای هشت ساله همسایه، آن ها دو قلو هستند. پدرشان استاد محمد سرطان خون داشت، بیچاره، بچه ها را سیر ندیده مرد، وقتی فکر می کنم چطوری دل از دنیا کند و رفت بیشتر دلم می گیرد، می خواهم با چنگال وجدان، روحم را از این همه بی تفاوتی بکشم. آزیتا و بیتا یادگاران استاد محمد برای فالی زن همسایه دیوار به  دیوار خانه ام هستند. سیاه بخت فالی از شدت فقر، فلاکت، نداری و بیماری های عصبی مثل اسکلت شده.

شما که آدم هستید به هوشنگ بی وجدان بگوئید، چطور مداوم امروز را به فردا می سپارد و از این همه بی تفاوتی نمی میرد، فالی صبح علی الطلوع شروع به مغز کردن پسته می کند، دختر بچه های یتیم استاد محمد هوسانه به مغز پسته ها ناخونک می زنند و مادرشان با فریادهای ممتد و گوش خراش که تا آن طرف محله می رود مانع آنها می شود، اما حاصلی ندارد. آزیتا و بیتا کار خودشان را می کنند و فالی مثل مار زخمی آنها را به باد کتک می گیرد، جوری که هوشنگ هم با آزیتا و بیتا گریه می کند، انسانیت کجاست، کی و کجا پریشان آزیتا و بیتا هستند؟. هر روز که می گذرد جای مالون های (نیشگون، ویشگون ) فالی روی تن بچه ها باعث درد تن و جان هوشنگ می شود.

همین چند ماه قبل با حاج علی مسئول خیریه در مورد فالی و بچه های  یتیمش صحبت کردم تا شاید مفری برای گرسنگی و برهنگیآنها باشد.

چند ماهی سهمیه ناچیز اما کارگشای آنها را از خیریه می گرفتم، شب هنگام همسرم برایشان می برد. اما وقتی که از دور و نزدیک شنیدم آدم خیری هزینه زندگی آن ها را تقبل کرده و تامین مایحتاج می شوند، دوباره به حاج علی گفتم که سهمیه آن ها را قطع کند.

افطار امروز وقتی که بچه های یتیم مرحوم  استاد محمد را با رنگ و روی نحیفشان دیدم چندین بار به خودم لعنت فرستادم، اصلا از خودم، زندگی کردن، زنده ماندن و اظهار وجود کردن متنفر شدم. یاد مدینه و کوچه های مدینه و پینه های پشت علی”ع” بخیر، مترسک روحم همین الان که این کلمات را نوشتم دارد می خندد اما من انتقام نیشخنده هایش را می گیرم و در مدح علی علیه السلام به کوری چشم دشمنانش خواهم نوشت تا بدانند علی بهانه خلقت و اشرف فرزندان آدم و حواست. 

هوشنگ می ترسد، واقعا می ترسد! نمی دانم مایحتاجی که از پول صدقه و کفاره روزه تامین می شود چه اثر وضعی بر روح و روان یتیمان  استاد محمد می گذارد.

 نمی خواهم یادگاران همسایه مرحومم فردا یا فردا های دور یا نزدیک در کوچه، پس کوچه های تباهی و سیاهی فراری شوند خدا می داند حالا که فقر از درب بزرگی وارد خانه همسایه هوشنگ شده آن ها تا کی تحمل می کنند و ایمانشان را از درب دیگر بیرون …؟!.

 هوشنگ حمزه نژاد

خروج از نسخه موبایل