کجایی طبیعت؟

دوست داشتم دهاتی بودم!

آخه خیلی وقته سحر لحظه ی طلوع خورشید رو ندیدم.

اکسی‍ژن تازه، خنکی صبح روستا رو نبلعیدم.

گوسفند ندیدم. تاحالا بره ای رو تو بغلم نگرفتم. چون خیلی وقته که برام مهمه لباسهام کثیف نشن.

خیلی وقته صدای گاو نشنیدم.

توی بوی کاه و گندم نفس عمیق نکشیدم.

روی جاده ای غیرآسفالت راه نرفتم.

جز چند قدم برای رسیدن به اتوبوس ندوییدم.

مردی که به کلنگ تکیه داده و با آستین، عرق پیشونیشو خشک می کنه ندیدم.

دشت سرسبز، آسمون آبی، کوه ندیدم.

صدای لهجه دار نشنیدم. صبح ها از دور صدای خروس،‌ شبها از نزدیک صدای جیرجیرک نشنیدم.

آب یخ چشمه رو تو صورتم نپاشیدم.

روی دیوارهای کاهگلی کوتاه دست نکشیدم.

نون داغ شهرستانی با ماست چکیده نخوردم.

پیرمرد گوژپشت کنار الاغ پربار(!) ندیدم.

از درختهای باغ با دستهای خودم گیلاس و سیب ترش نچیدم.

شبی پشت بام نخوابیدم و به چشمک ستاره ها نخندیدم.

شامه ی من، تو عطرخاک نم گرفته و رایحه ی گل، تحریم شده.

… دلم برای طبیعت تنگ شده. من، انسان از طبیعت دور افتاده ام، از طبیعت عالم. و البته که همه ی طبیعت ها از یک جنس اند. پس من دور افتاده ام،‌ از طبیعت خودم…

خسته شدم…

انگشت های من از حروفsms ، از تایپ خسته شده اند. دیگه از تهران خسته شدم. از فست فودهای پر از سوسیس کالباس، از نون تست، از لواشک شیرین با بسته بندی بهداشتی و مهراستاندارد، از پیامهای بازرگانی، از سرطان مصرف دستمال کاغذی، از کفش اسپرت چینی، از آژانس و کرایه تاکسی، از مغازه های پرمشتری لوازم آرایش، از حراج شب عید، از پیرزنی با پالتوی پوست به تن و کیف مارکدار 250تومنی به دست که از گرونی شکایت می کنه، از همایش، از عینک دودی، از دود غلیظ تجریش، از استامینوفن، از چای کیسه ای،‌ از نماز خوندن زیر سقف اتاق، از دعاهای محبوس و بی خیال استجابت…

دلم تنگ شده برای سکوت روستا…